تبليغاتX
عاشقانه
            

بيستم ماه جمادي جلوه گاه كوثر است


                               روز ميلادبزرگ بانوي اسلام،دختر پيغمبر است


ديگران را روز مادر بي سند باشد ولي


                                      با سند سادات را اين روز ،روز مادر است 


                     

قلمم واﮊه های خسته را از نگاه تو می نویسند

شعرم مهربانی را از صدا ی توقرض می گیرد

مادرم می بینم اخم هایت به من می خندند

می شنوم نفرین هایت مرا دعا می کنند

میدانم اگر صدایت کنم پاهایت

بهشت را تاب نمی آورند

له می کنند و اگر صدایم کنی

آوایت جهنم را بهشت آتش را مهربان می کند به من

مادرم نمیدانم کدام مکتب درس خواندی

که از نگاهم می خوانی بزرگترین غم هایم را و ناگفته از حفظی

بزرگترین رازهایم راستی چند هزار شاعر زندگی می کنند در دلت

که نگاهت می سراینداین شعرهای بلند را؟

مادرم میدانم که قلم ها قصه ات شعرها غصه ات درک نمی توانندلیک بدان که بی تو

نه شعری که در دلم هست اینقدر بلند میشدو نه قلمی که در دستم اینقدر کوچک



نوشته در شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت توسط احسان | لینک ثابت


امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را دو باره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن (حذرکردن)

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند

عطر سکرآور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد دگر نشانه ی من

روح سوزان و آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز

خفته بر بال گرم رویاها

همره روزها سفر گیرم

بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو ، بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی ست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفانی

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم
 
بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان

تن بکو بم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه ی تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

نوشته در شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط احسان | لینک ثابت
خسته ام از حس دیوار و قفس

خسته ام از حجم سنگین نفس

خسته ام از ابر و باران غبار

از طلوع و از غروب این دیار

خسته ام از رفت و آمد های دور

از کویر و دشت و صحرا و عبور

خسته ام از دیدن هر منظره

از طبیعت در درون پنجره

خسته ام از خستگی و سادگی

خسته ام از قصه های زندگي ...
نوشته در شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت توسط احسان | لینک ثابت
گر نگاهي به ما كند زهرا (س)


                                                    درد ما را دوا كند زهرا (س)


وای از این بازی که تو با صبر «حیدر» می‌کنی

چشم بر هم می‌نهد، چادر که بر سر می‌کنی


آه ای «اَمّن یُجیبِ» دختران بی پناه

«زینب»ت را پس چرا اینگونه «مضطر» می‌کنی


با توام در! با تو تا دیوارها هم بشنوند

عشقِ «یاسین» است این یاسی که پرپر می‌کنی


قصه‌ی پهلوی تو بغض خدا را هم شکست

اشک او را شبنم آیات کوثر می‌کنی


بازوانی را که این شلاق‌ها بوسیده‌اند

جای لب‌های «محمد»(ص) بود، باور می‌کنی؟


با عبورت آخرین بار است از بوی بهشت

کوچه‌های شهر غمگین را معطر می‌کنی


بی حرم می‌مانی و از حسرت گلدسته‌هات

در مدینه خون به قلب هر کبوتر می‌کنی


نیمه‌شب مثل نسیم از کوچه‌ها رد می‌شوی

شاعران مست را بی‌تابِ مادر می‌کنی


مثل آنروزی که پیشاپیش مردم می‌رسی

با نگاهی این غزل را هم تو محشر می‌کنی


نوشته در شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت توسط احسان | لینک ثابت
       

فاطمیه شعر داغ لاله است



 قصه ی زهرا ی 18ساله است 



فاطمه سوز دل را ساز کرد



 دفتر داغ علی را باز کرد



 فاطمیه ماه گل افشردن است



 فتح باب تازیانه خوردن است



 فاطمیه قفل غم را شد کلید



 چون که دارد هم شهیده هم شهید


_________________________________________________________________


امشب به نخل آرزويم برگ پيداست***در چهره ي زردم نشان مرگ پيداست



امشب مرا دربستر خود واگذاريد***بيمار بيت وحي را تنها گذاريد



دوران هجرم رو به اتمام است امشب ***خورشيد مهرم بر لب بام است امشب



بیرون برید از خانه زینب را که حاشا *** مادر دهد جان و کند دختر تماشا





گوئید مولا را که در مسجد نشیند *** تا مرگ یارش را به چشم خود نبیند



خجلت زده از اشک فرزندان خویشم *** اسماء تو تنها وقت مردن باش پیشم



پیش حسن از اشک ماتم رخ نشویی *** جان حسینم با علی حرفی نگوئی



چون روز آخر بود ، کار خانه کردم *** گیسوی فرزندان خود را شانه کردم



دیدی چه حالی در نمازم بود اسماء؟ *** این آخرین راز و نیازم بود اسماء




   


نوشته در شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت توسط احسان | لینک ثابت

تو چه ساده ای و من ، چه سخت


تو پرنده ای و من ، درخت.


آسمان همیشه مال توست


ابر، زیر بال توست


من ، ولی همیشه گیر کرده ام.


تو به موقع می رسی و من،


سال هاست دیر کرده ام.



خوش به حال تو که می پری!


راستی چرا


دوست قدیمی ات _ درخت را _


با خودت نمی بری؟


فکر می کنم


توی آسمان


جا برای یک درخت هست.


هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را


روی ما نبست.


یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار


یا مرا ببر


توی آسمان آبی ات بکار.


خواب دیده ام


دست های من


آشیانه تو می شود.


قطره قطره قلب کوچکم



آب و دانه تو می شود.


میوه ام:


سیب سرخ آفتاب.


برگ های تازه ام:


ورق ورق


نور ناب.


خواب دیده ام


شب، ستاره ها


از تمام شاخه های من


تاب می خورند.


ریشه های تشنه ام


توی حوض خانه خدا


آب می خورند.


من همیشه


خواب دیده ام، ولی ...


راستی ، هیچ فکر کرده ای


یک درخت


توی باغ آسمان


چقدر دیدنی ست!


ریشه های ما اگرچه گیر کرده است


میوه های آرزو، ولی


رسیدنی ست.


نوشته در شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت توسط احسان | لینک ثابت
همیشه نام قشنگت،نهاد احساس است...


همیشه خاطره هایت به یاد احساس است


سکوت ناز تو چون آسمان آبی رنگ...


سرود ناب و دل انگیز شاد احساس است


مدار مردمک چشمهای زیبایت...


کلاس درس و صفای سواد احساس است


سخن بگو که چو لب واکنی به گل گفتن...


چو عطر یاس،همه امتداد احساس است


مرا بخانۀ احساس خویش دعوت کن...


که عشق و عاطفه ام خانه زاد احساس است


تو از کدام تبار و قبیله ای ای دوست...


که اصل و تیره تو از نژاد احساس است


عزیز من دل و عشق مرا پذیرا باش...


سروده ام همه از اعتقاد احساس است


هزار بار خطا کرد حس و دل گوید...


میانۀ من و تو اعتماد احساس است


ز بعد مرگ به موزه برید ناظم را...


که هرچه بوده و هست از نماداحساس است.

                                           

                                                                                                    (دكتر ناظم )


نوشته در شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت توسط احسان | لینک ثابت


قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو

این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو


گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین

به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟


با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار

من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو


به گل روی تواش در بگشایم ورنه

نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو


گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است

بازهم باز بهارش نشمارم بی تو


با غمت صبر سپردم به قراری که اگر

هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو


بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری

نه همین نقش گل و مرغ نیارم بی تو


دل ِ تنگم نگذارد که به الهام لبت

غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو



سیب شود رویتان، سرخ و سپید و قشنگ؛


سبز شود جانتان، سبز و بلند و کمند؛


سیر شود کامتان، از کرم کردگار؛


سکه شود کارتان، روزیتان برقرار؛


ماهی عمرت بود، پرحرکت و پر تلاش؛


غم بشود سنجدی، رخت ببندد یواش؛


پر ز حلاوت شود، چون سمنو زندگی؛


غرق سعادت شود، شیوه این بندگی ...


نوشته در شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت توسط احسان | لینک ثابت



نمیدانم از فراق تو بنالم یا از غریبی خودم؟


نمیدانم تو را بخوانم که برگردی یا خودم را دعا کنم که بیایم؟


از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم؟


هیچ میگویی اسیری داشتی حالش چه شد؟


خستهء من نیمه جانی داشت


احوالش چه شد؟


دلم تنگ است نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی.


پریشان حالم و بی تاب میگریم 


و قلبم بی امان محتاج مهر توست.


نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم


من به دنبال تو همچون کودکی هستم.


 

دلتنگی همیشه از ندیدن نیست


لحظه های دیدار با همه زیبائی گاه پر از دلتنگیست که


مبادا دیدار شیرین امروز خبر تلخ فردا باشد.
نوشته در شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت توسط احسان | لینک ثابت
                               



خدا مارو برای هم نمی خواست


فقط میخواست همو فهمیده باشیم



بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست


فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم



تموم لحظه های این تب تلخ


خدا از حسرت ما با خبر بود



خودش ما رو برای هم نمی خواست


خودت دیدی دعامون بی اثر بود




چه سخته مال هم باشیم و بی هم


می بینم میری و می بینی میرم



تو وقتی هستی اما دوری از من


نه میشه زنده باشم نه بمیرم



نمیگم دلخور از تقدیرم اما


تو میدونی چقدر دلگیره این عشق



فقط چون دیر باید می رسیدیم


داره رو دست ما می میره این عشق
نوشته در شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت توسط احسان | لینک ثابت